دنیایم چقدر تغییر کرده است...
شبها به دیگری می گویم دوستش دارم
صدای تپشهای قلب دیگری برایم لالایی میشود
با تصور آغوش دیگری به خواب می روم
دیگری را مرد من خطاب می کنم
درد که دارم دیگری نگرانم می شود و آرامش آغوشش را ارزانیم می کند
به دیگری قول می دهم تا ابد برایش بمانم
و دیگریِ من چه صبورانه انتظار می کشد تا فراموشم شوی
مثل تو فراموش کرده ام به او بگویم آدم رابطه های طولانی نیستم
و او چه معصومانه رویا می بافد...مثل من
شاید هم می ترسم بگویم
هرچه باشد خوب می داند چطور عاشقم باشد
شاید تو هم خوب می دانستی چطور عاشق "او" باشی
-----------------------------------------------------------------------------------------
نمی دانم اگر می شد به عقب بازگشت باز هم برای امثال اویی مرا رها می کردی؟
برای ماندنش در آن اددلیست لعنتی مرا به مرگ می بردی؟
نمی دانم هنوز هم گیتارت را بیشتر از عشقت دوست داری؟
بی نوا عشقت...
نمی دانم هنوز ارزشهایت همانهاییست که دوست دختر سابقت را کوتاه فکر می کرد؟
نمی دانم هنوز هم سودای دیگری هایی را در سر می پرورانی که مثل تو فکر می کنند؟
نمی دانم...نمی دانم هنوز آن روز لعنتی را که ...
یادت هست قولت را؟من خودم را به قول پوچ تو فروختم لعنتی...عذابش هنوز با من است
چه کسی تقاص می دهد تن شکسته و قلب له شده ام را؟
چه کسی تقاص کابوسهای مرد من را می دهد که هرشب مرا در آغوش تو خواب می بیند و من تنها می توانم بگویم درست می شود
مثل تو که فقط می گفتی درست می شود و هرگز درست نشد...
هرچند این در نظر تو درستش بود...
حالم از خودم بهم می خورد که شده ام مثل تو
پاییز...
راستی پیش از تو هم پاییز اینگونه برایم رویایی بود؟
پیش از تویی که دیگر "تو" نیستی...شده ای "او"
آری...این روزها دوم شخص زندگی ام کسی دیگر است.باورت می شود؟
30 روز مانده به سالگرد آشناییمان
آن شب نحس...5شنبه بود
یادت هست؟و فقط یک هفته بعد از آن...اولین بوسه
چقدر این روزها درد می کشم از تماشای صحنه های عاشقانه ی فیلمها
چه دردی دارد به چشم دیدن خاطرات
چه دردیست لعنتی...می دانی درد چیست؟اصلا می فهمی؟
کاش بعد از من به آنچه می خواستی رسیده باشی
درد دارد برای هیچ و پوچ مرا به کشتن داده باشی
لعنتی درد دارد اشکهایی که تو باعث سرازیر شدنش هستی را کسی دیگر با انگشتانش عاشقانه بردارد
لعنت به تو و تمام خاطراتی که با پکهای سیگارت دود کردی
لعنت به من که کسی دیگر را به بازی مرگبار عشق کشانده ام
لعنتی هرگز بخششی نخواهد بود...حتی اگر بی توخوشبخت ترین هم باشم نمی بخشمت...در پس بخشش فراموشیست...نمی خواهم فراموشت کنم...
راستی...فراموشم کرده ای؟
باز هم همان خواب تکراری
من تو و یک فضای نیمه تاریک و نامحدود با یک دیوار سفید
به دیوار تکه می دهی
مقابلت می ایستم و محکم در آغوش می کشیم
سرم را عقب تر می برم
می خواهی چیزی بگویی
مانعت می شوم
با دستانم صورتت را قاب می گیرم و وحشیانه لبانت رامی بوس...
فکر می کنی تا کی می توانم مقاومت کنم و نجابت به خرج دهم وقتی تمام وجودم خواستار بوسیدن لبان توست؟
تو تا کی ایستادگی می کی در برابر اغواگری هایم؟
اینجا رو واسه غمام ساختم...اگه روزی دلم گرفت شاید اینجا رو آپ کنم ولی فعلا احساسم احساس گلای آفتابگردونه تو روزای آفتابی.بلاگ جدیدم اینه:
http://manogharibe.persianblog.ir/